اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

یه اتفاق بد

هفته پیش پنجشنبه شب جمعه خونه یکی از دوستامون شام دعوت شدیم که در واقع دیدن خونشونم میشد با کلی ذوق و شوق رفتیم و داشت بهمون خوش میگذشت که آخر شب ساعت 12شب یه اتفاق همه رو کوفتمون کرد آریا داشت از رو مبلشون بپر بپر میکرد که بد پرید پایین و فشار به مچ پاش اومد شروع کرد جیغ و گریه پاش ورم کرد و داغ شد سریع بردیمش بیمارستان که بعد عکس گرفتن گفتن مچ پاش ترک برداشته و آتلش کردن که همه این مراحل با گریه های وحشتناک آریا همراه بود البته بیشتر از ترس بود تا درد گفتن بین دو هفته تا یک ماه باید اینجور باشه آریا خیلی باهاش بیقراری میکنه ومیگه درش بیارین با دیدن حالش هر لحظه برامون عذابه 10 خرداد 97 این اتفاق افتاد ...
18 خرداد 1397

لغتنامه آریا در سن یکسال و یازده ماهگی

آریا یه سری کلمات رو درست میگه یه سری رو غلط غلوط که من عاشق این مدل حرف زدن بچه هام یه سری هم معلوم نیست به چه زبونی میگه همینجور به هم میبافه یه سری از کلماتی که اشتباه میگه و حضور ذهن دارم اینا هستن: پرتقال............. گاباگا هواپیما........... پی پام خراب............. خَبوم شب بخیر...... شب به که دایی سعید... دا سید شیر.............. شید قرمز............. گِگِز سبز.............. سَفْس کفش........... کَف نفس............ بَبَس نازی .......... ناسی عافیت.......... آس لالا ........... گاگا دوباره ....... دوبایه آره ........... آده مرسی ...... اِسی سلام ........ سنوم در حال حاضر اینا یادم...
26 دی 1396

عبور از یه مرحله سخت

آریا بیش از حد به شیر خودم وابسته بود واقعا دیگه کلافه میشدم از بس بهم میچسبید و شیر میخورد. شبها که تا صبح باهاش خواب نداشتم غذا خوردنشم که افتضااااح، چند مرحله دکتر تغذیه بردیمش ولی بیفایده بود یه بار اول مهر اومدم از شیر بگیرمش با اینکه خیلی دلم میسوخت اما گفتم شاید غذا حوردنش بهتر بشه ولی هرکی رسید میگفت گناه داره کوچیکه هنوز چند روزی کمتر بهش شیر دادم اما باز برگشتیم روال قبلی همیشه کابوس از شیر گرفتنشو داشتم با اهورا هم همین حال رو داشتم چون هر دو شدیدا وابسته بودن هفته پیش که همچنان استرس زلزله رو داشتیم و گاهی تا دو و سه شب بیرون بودیم و آریا هم تا صبح شیر میخورد واقعا دیگه اعصابم بهم ریخته بود خیلی یهویی تصمیم گرفتم از شیر بگیرمش...
18 آذر 1396

کرمانشاه تسلیت

از شدت ناراحتی اصلا نمیدونم چی باید بگم اما خدایا خودت کمک کن به مردم کرمانشاه مخصوصا شهرهای سرپل و قصر شیرین که کلی خسارت و تلفات داشتن خدایا بهشون طاقت و صبر بده عکساشون دلمو آتیش میزنه ما اینجا حسش کردیم با درجه خیلی پایینتر اما دو شبه خواب به چشامون نمیاد اونا چه حالی دارن سرما، بی خانمانی، از دست دادن عزیز، بی آبی، بی برقی و...... ...
23 آبان 1396

بوی ماه مهر

امروز 28 شهریور 96 رفتیم مدرسه اهورا برای جشن شکوفه ها خودش کلی ذوق داره برای مدرسه رفتن ایشالا تا آخر همینجور بمونه حدود یک ساعت و نیم اونجا بودیم با مدرسه،مدیر،بچه های کلاس و معلمشون آشنا شد و کتاباشو گرفتیم و برگشتیم پسر گلم ایشالا همیشه تو درسها و زندگیت موفق باشی اینم کتاباش ...
29 شهريور 1396